تبليغاتX
:::..محيا..:::

دستهای خالی را ؛الهي بپذير و درگذر ؛ که جز تو هيچ کس نمي گذرد و نمی پذیرد

مشاور استاندار گيلان: جوانان نقش جدي در مشاركت مردم درانتخابات دارند لینک خبر

مشاور استاندار و رييس گروه مشاوران جوان استانداري گيلان گفت: جوانان نقش جدي و تعيين‌كننده در مشاركت آگاهانه و حداكثري مردم در انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي دارند.

"جواد شفيعي ثابت" روز دوشنبه ۲۹/۱۱/۸۶ در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری ايرنا افزود:
اراده و حضور جوانان در اين انتخابات، مهمترين نقش را درجهت‌گيري‌ها و انتخاب نمايندگان مجلس دارد.

وي گفت: حضور پرشور مردم بويژه جوانان در هشتمين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي، حماسه بزرگ و ملي را در كشور رقم خواهد زد.

"شفيعي ثابت" با بيان اينكه-----... بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

يالطيف

 

«احمد : ببين حاجي من اصلا نمي تونم باور كنم كه اين كار ، كار شما باشه، چرا؟

حاج كاظم : دليلش زمونه و دوري و مشغله شماست.

سلحشور : آقاي احمد كوهي ميشه اين صحبتها رو بذاريد واسه حبس ، نفر دومتون كوشش؟

حاج كاظم : تو مثل اينكه زيادي باد تو كلته ، نه؟

سلحشور : مرحبا! (به سر خود اشاره ميكند) بزن ، آه ! شما فكر كن من يه ژنرال بعثي ام.ماهر عبدالرشيد خوبه؟

عباس : تو رو امام هشتم تمومش كنيد ، مردم دارن تماشاتون ميكنن.

حاج كاظم : صبر كن احمد.

احمد: يا اباالفضل ، عباس حيدريه درست فهميدم؟

حاج كاظم : عباس هيچ نقشي تو اين كار نداره ، زخمي شدنش يادت هست؟

احمد : آره

حاج كاظم : هنوز تركش تو گردنشه ، دو سه روز بايد برسه به لندن...

سلحشور : آقا، لطفاً حاشيه نرو ، برو سر اصل مطلب .

حاج كاظم : پس ما حرفي برا گفتن نداريم . 

عباس : حاجي جان اقلاً بگو بدونن.

سلحشور : اصل ، مربي اصل ، حاشيه نه...
حاج كاظم : جيگرم سوخت شيشه شكست ، مأ مور آوردن، اسلحه اش چسبيد به دستم.

سلحشور : حمله مسلحانه ، ميدوني حكمش چيه ؟

حاج كاظم :پس من حرفامو زدم. شما ميتوني بري.

احمد : چي داري ميگي حاجي ، مگه من ميذارم همين جا همين طوري بمونين شما، حاجي به والله قسم دست رو بد چيزي گذاشتي ، گروگان گيري ميدوني يعني چي ؟

حاج كاظم : اينا شاهدن احمد.

احمد : كه چي بشه؟

حاج كاظم : ما فردا سوار هواپيما ميشيم ، همچي كه شديم همه اينا ميتونن برن سر سفره هفت سينشون.

سلحشور : مربي ، شما بعد جنگ سينما زياد مي رفتي، نه؟آخه برادر من اينجا كه تگزاس نيست !

احمد : آقاي سلحشور اجازه ميدي دو كلام ما حرف بزنيم؟

سلحشور : تو حرف نمي زني،تو داري لاس ميزني!آخرشو بهش بگو ته خطو.

احمد :ته خطي وجود نداره سلحشور . حاج كاظم فرمانده گردان بوده، عباسم از بچه هاي جنگه.

سلحشور :خب ديگه بد تر جرم خودي ها كه بيشتر از غريبه هاست.واسه اين مملكت كه هزارتا دشمن داخلي و خارجي داره ، از صبح تا شب داريم جون ميكنيم ، ميكنيم يا نمي كنيم ؟ بعد آقا، خودي،شب عيدي مياد اسلحه رو ميذاره رو شقيقه ما، اين يعني عدالت؟چند تا جوون خونشون رو برا آرامش اين مملكت از دست داده باشن خوبه؟چند تا؟ د بگو؟ خب بگو ديگه؟(رو به حاج كاظم) يه ذره فكر كني از كارت خجالت ميكشي.

حاج كاظم:ارشد كدومتونيد؟

احمد: فرض كن منم.

حاج كاظم:اين رفيقت حرفاش خيلي واضحه، از صراحتت خيلي خوشم اومد.اما من اگه جاي تو باشم با يه اعدامي هيچ وقت اينجوري حرف نمي زنم.

سلحشور: من معذرت مي خوام،من اصلا متوجه نشدم،شما كاملا درست ميگي.

حاج كاظم :كه چي بشه؟

سلحشور :هيجي ديگه،خودت آخر خطو گفتي ، همينه.

حاج كاظم: نه ديگه؛ تهش اين نيست ، شما عباس رو بفرستين براي مداوا، من خودمو تقديم شما ميكنم.

سلحشور :تازه اومدي سر اصل مطلب،بيا ، بيا بشين،ببين اينقدر رفيق گردن كلفت هم داري كه بهت تخفيف بدن!بده من اونو(اشاره به اسلحه)

حاج كاظم:باشه، اين همه حرفته؟

سلحشور: قربون آدم چيز فهم.

حاج كاظم : حالا من ميگم ته خط چيه، ته خط اعدامي ده تا شمارست (اسلحه رو به سلحشور).ده...نه...هشت...هفت...شيش...پنج...چهار...

احمد:حاجي ول كن تورو به خدا.

حاج كاظم :سه...دو...

سلحشور:(روبه احمد كوهي)اين شما ، اينم مربي تون.

2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابراهيم حاتمي كيا همچون مهاجري براي رسيدن به هويت ،از كرخ تا راين را طي كردو خاك سرخ را زيرپا گذاشت تا به بوي پيرهن يوسف برسد.ازآژانس شيشه اي گذشت و در كنار ديده بان برج مينو،روبان قرمزي را يافت كه حلقه سبزي به آن آويخته بود و وصل نيكان را نويد مي داد. او ازآن ارتفاع پست كه سراسر پوشيده از خاكستر سبز بود به سلامت گذشت و در گذر ازآن موج مرده كه به رنگ ارغوان بود، به نام پدر رسيد.حاتمي كيا به دعوت كسي پاي دراين راه نگذاشته وتنهابه نداي دلش پاسخ گفته بود

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

گوش كن ببين صداي پاسخ خدا را مي شنوي.... يكبار هم شده پاسخ خدا را به پرسشها و دلتنگي هامان بدانيم:

گفتم: خسته‌ام    
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ 
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
     .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!   
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

بقيه در ادامه مطلب........................


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

آن کس که دیگران را می شناسد خردمند است
آن کس که خود را می شناسد دل آگاه است ( لائوتزه)

تلخترین اشکهایی که بر مزار رفته گان ریخته می شود، به خاطر کلمات ناگفته و کارهای انجام نگرفته است         ( هاریت بیچراستو)

وقتی دنبال خوبی دیگران باشید بهترین را در خودتان خواهید یافت. (مارتین والش)

اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن ، بهترین خوشبختی هاست( بودا)

به رویاهایتان بچسبید و آنها را زنده نگاه دارید. زیرا اگر رویاهایتان بمیرند،زندگی به پرنده شکسته بالی تبدیل می شود که قدرت پرواز ندارد.
(نیچه)

از همراهی مهر می آید و از مهر رنج، اگر در راه چون خود نیابی، چونان کر گدن تنها سفر کن( بودا)

عشق بلایی است که همه خواستار آن هستند.( افلاطون)

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص! (چارلی چاپلین)

خداوند وقتی بخواهد کسی را فاسد سازد او را به همه آرزوهایش میرساند.( اسکار وایلد)

خدا امید و خواب را برای جبران غمهای زندگی به ما ارزانی داشته است.(والتر)

از میان کسانی که برای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند.(آنتون چخوف)

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند پس بی نظیر باش.( جبران خلیل)

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی ، نتوانی.(زرتشت)
+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث ديني و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان ائمه و قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ...... تاسف آوره.

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

به همت دوستان زحمت كش هيات متوسلين به ائمه اطهار وبلاگ هيات راه اندازي شد و عكسهاي دهه اول محرم كه ميعادگاه حقيقي عاشقان آقا اباعبدالله الحسين (ع) است نيز در ان قرار دارد.

لينك كليه عكسهاتصاوير

بچه ها خيلي زحمت كشيدند و مي كشند بخصوص در بخش تداروكات و تبليغات ،با آن برف شديد امسال كه زحمتهاي شيرينش دو برابر شده بود ...

بهترين لحظات عمرم همين ساعتهاي است كه صبح هاي دهه اول محرم در مسجد افخرا گرد هم مي آييم و همه لباس خادمي مي پوشيم

خدا شفاعت آقا امام حسين(ع) را نصيب همه خادمانش كند،انشالله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 يا حسين(ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

يا حق

 

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»   همیشه

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

من معمولاً براي ديدار اهل قبور جمعه ها غروب به گلزار شهدا و تازه آباد مي روم

جمعه5/11/86 يك هفته اي از برف گذشته و من براي ديدن كسانيكه دوستشان دارم سري به قبرستان زدم-هر چند به قول آقا سيد مرتضي؛ ما قبرستان نشينان عادات خويشيم!

منظره عجيب و جالبي بود ؛  قبرها در زير برف ها مدفون شده بودند!

پيدا كردن دوستان و آشنايان در اين سرما و سوز و برف كمي سخت بود،هر چند بعضي قسمتها دل بازماندگان طاقت نياورده بود و قبرها را از زير قبر برف بدر آورده بودند ....

مثل قبر عزيز سفر كرده اي كه چند هفته ديگر اولين سالگردش است و مادرش تمامي قبر را از برف خالي كرده بود و گلي بجايش پرپر كرده بود.... و لبخند او بر روي قاب عكس يخ كرده بود.........

به خود گفتم؛ عكس بگيرم از اين منظره اي كه شايد براي مردم شهر كه در پي گرفتن عكسهاي يادگاري در جشنواره مجسمه هاي برفي،يا برف بازي يا ... هستند،كمي آشنا باشد....

 

 

 

كسي كه مي رود     رفته است

اگر خويش به فكر خويشتن نبوده است           كس به فكر او نيست

كوله بار اين مزرعه آخرت اگر پر نكرده باشي     آن طرف تر مجسمه هاي برفي جاي تو را در ذهن مردماني كه در حال پاروي برف سقف منزلشان هستند مي گيرد.....

هيهات از خودم كه برف سقف را پارو كرديم و برف نشسته بر قلب را كه يخ زده و در حال پژمردن از خوبي ، صافي ، صميت ، خيرخواهي و دوست داشتن است را به فراموشي سپرده ام

حديث نفس مفصلي شد..........

هر چند طي اين سالها در وبلاگم كمتر حديث نفس نوشته ام

اما اينبار بخاطر همه اهل قبور كه در سرور باشند مي نويسم و به روحشان صلواتي نذر فاطمه زهرا(س) مي كنم.......................

 

 

تصاوير را در ادامه مطلب ببينيد.....(استفاده از عکسها با ذکر منبع و عکاس! بلامانع است)


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

حسين، فرزندان و ياران او کشته شدند و اهل بيت او همه به اسارت رفتند.
براستي اين فاجعه چگونه رخ داد و آن جنايت را چه کسي مرتکب شد؟
طبعا يزيد بود که فرمان داد، ابن زياد بود که سپاه فراهم کرد،
عمر بن سعد بود که آن را به کربلا آورد و شمر و سربازان او بودند که حسين را به قتل رساندند.
اما اگر سپاهيان يزيد تنها 20 يا 50 تن بودند، آيا باز ممکن بود
حسين کشته شود؟ آيا يزيد، ابن زياد و عمر بن سعد باز مي‌توانستند پيروز ميدان
شوند؟

قطعا خير!
پس چه چيز سبب شد تا آن فاجعه خلق شود؟

واضح است:
فرمان آمران، اقدام عاملان، تاييد حاميان و سکوت خاموشان!

صريح بگويم:
امت آن روز، همه در قتل حسين شرکت کردند!
همه
آن امت، جز شماري اندک، با گفتار، کردار، رضايت و سکوت خود، در خلق فاجعه کربلا مشارکت جستند ...
+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

اللهم انصر  اخواننا   فی   فلسطین

 

 

 

 

حضرت امام خميني(ره):صهيونيست جهاني براي رسيدن به مطامع خود جنايتي مرتكب ميشود كه قلمها از نوشتن و زبانها از گفتم آن شرم دارند.

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

افرادي كه قدرت كارهاي خارق العاده را دارند؛

كارهاي معمولي نمي كنند؛

از اين رو نمي دانند چه كاري بايد كرد!!!!!!!!

 

ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست ...
او هماني ست که در تارترين لحظه شب
راه نوراني اميد نشانم مي داد ...
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي، بودن اندوه است
اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر !
پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست
خدا هست ...
و چرا غصه چرا ؟!

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |

الهي همانگونه كه ابرهاي پراكنده را به اصل خويش در دريا بر ميگرداني ؛ آرمانهاي ما را از دسترس ابوجهل هاي زمان مصون بدار تا به اصل خويش بازگرديم و تو را دريابيم.

بار الها؛نگاهمان را وسعت بخش تا فراتر از قضاوت هاي محدود؛مصلحت تو را در وراي پيش آمدها لمس كنم

چه بي مضايقه مي بخشي و من چه حسابگرانه به تسبح تو مشغولم

خدايا معامله سختي است زندگي،اگر اميد به تو نباشد...

+ تاريخ ساعت نويسنده جواد شفیعی ثابت |